با این زبان چگونه بگویم چهها کشید - بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ق.ظ
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرددر خود تمام مرثیهها را مرور کردذهنش ز روضههای مجسم عبور کردشاعر بساط سینه زدن را که جور کرداحساس کرد از همه عالم جدا شده استدر بیتهاش مجلس ماتم به پا شده استدر اوج روضه خوب دلش را که غم گرفتوقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفتوقتش رسیده بود به دستش قلم گرفتمثل همیشه رخصتی از محتشم گرفتباز این چه شورش است که در جان واژههاستشاعر شکست خورده طوفان واژههاستبی اختیار شد قلمش را رها گذاشتدستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشتیک بیت بعد ، واژه لب تشنه را گذاشتتن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشتحس کرد پا به پاش جهان گریه میکنددارد غروب فرشچیان گریه میکندبا این زبان چگونه بگویم چهها کشیدبر روی خاک و خون بدنی را رها کشیداو را چنان فنای خدا بیریا کشیدحتی براش جای کفن بوریا کشیددر خون کشید قافیهها را، حروف رااز بس که گریه کرد تمام لهوف رااما در اوج روضه کم آورد و رنگ باختبالا گرفت کار و سپس آسمان گداختاین بند را جدای همه روی نیزه ساختخورشید سر بریده غروبی نمیشناختبر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بوداو کهکشان روشن هفده ستاره بود
***
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...پیشانیاش پر از عرق سرد و بعد از آن ...خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...در خلسهای عمیق خودش بود و هیچکسشاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
سیدحمیدر ضا برقعی
۹۴/۰۸/۰۵