پیشگیری از بیماری نوروفیبروماتوز Neurofibromatosis

نوروفیبروماتوز بیماری ژنتیکی Iranian Patients with Neurofibromatosis

نوروفیبروماتوز بیماری ژنتیکی Iranian Patients with Neurofibromatosis

من دکتر لیلا جویباری عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی گلستان هستم که به همراه گروهی از هموطنان عزیزم که بیماری ژنتیکی نوروفیبروماتوز دارند، این وبلاگ را به عنوان وبلاگ پشتیبان مدیریت می کنیم. از حمایت و همراهی شما عزیزان سپاسگزاریم.
وبلاگ اصلی ما به نام زندگی با نوروفیبروماتوز است به آدرس

http://iran-neurofibromatosis.net

I am Dr Leila Jouybari , faculty member from Golestan University of Medical Sciences, Gorgan, Iran. With collaboration of a group of Iranian NF patients we manage this website.

Thank you for your support

Our main website is: http://iran-neurofibromatosis.net

Join us to Tel Channel :

https://telegram.me/livingwithNF

طبقه بندی موضوعی

خدا را نمی شنوی؟

چهارشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۱۰ ب.ظ
هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:"این زن است. وقتی با او روبرو شدی،مراقب باش که ..."اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بودکه شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنینگفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقبباش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیرافکن تا افسون افسانه گیسوانش نگردی ومفتون فتنه چشمانش نشوی که از آنهاشیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تاطنین صدای سحر انگیزش را نشنوی کهمسحور شیطان میشوی. از او حذر کن کهیار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او رابخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند وبه چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقبباش...." و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن راآفرید، گفتم: "به چشم."شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:"خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است واین از لطف خداست در حق تو. پس شکرکن و هیچ مگو...."گفتم: "به چشم."در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشتو من هرگز زن را ندیدم، به چشمانشننگریستم و آوایش را نشنیدم.چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرابه سوی او می خواند بنشینم، اما از خوفآتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.هزاران سال گذشت و من خسته وفرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزییا کسی که نمی شناختم اما حضورش راو نیاز به وجودش را حس می کردم .دیگر تحمل نداشتم.پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم وگریستم. نمی دانستم چرا؟قطره اشکی از چشمانم جاری شد و درپیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهیکردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لبداشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنمو دردم را بگویم، می دانست.با لبخند گفت: این زن است.وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که اوداروی درد توست.بدون او تو غیرکاملی.مبادا قدرش را ندانی و حرمتش رابشکنی که او بسیار شکننده است.من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.نمی بینی که در بطن وجودش موجودی رامی پرورد؟من آیات جمالم را در وجود او به نمایشدرآورده ام.پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیباییمطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریمصوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای ایندیدار کنم."من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاهویل تهدید کردی؟"خدا گفت: "من؟!!!!"فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و توسکوت کردی. اگر راضی به گفته هایشنبودی چرا حرفی نزدی؟"خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگیگفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیحدادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوایمرا."  دریافتی از یک ایمیلسه شنبه 18 تیر 1392  توسط: فریادیه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بودشاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟چرا چیزی روی آن نوشته نشده است ؟فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسیدشاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟همه وزیران را صدا زد وگفتوزیران من هر جمله و هر حرف با ارزشی که بلد هستید بگوییدوزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتندولی شاه از هیچکدام خوشش نیامددستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاوندوزیران هم رفتند و حکیمان کل کشور را آوردندشاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفتهر کسی یه چیزی گفتباز هم شاه خوشش نیامدتا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارمگفتند تو با شاه چه کاری داری؟پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده امهمه خندیدند و گفتند تو و جمله، ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جملهخلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شودشاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟پیر مرد گفتجمله من این است  "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کردو جایزه را به پیر مرد داد پیر مرد در حال رفتن گفتدیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماستشاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟تو سر من کلاه گذاشتیپیر مرد گفت نه پسرمبه نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتیپس از این حرف پیر مرد رفتشاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارددستور داد آن را روی انگشترش حک کننداز آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت:هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماستتا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفند و آن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماستیه روز پادشاه در حال پوست کندن سیبی بودکه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کردشاه ناراحت شد و درد مندوزیرش به او گفتهر اتفاقی که میافتد به نفع ماستشاه عصبانی شد و گفتانگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شدهبه زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده او را در نیاورندچند روزی گذشتیک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شدتنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورندشاه را بستند و او را لخت کردنداین قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشدولی پادشه دو تا انگشت نداشتپس او را ول کردند تا برودشاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورندوزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟شاه به وزیر خندید و گفتاین جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بودمن نجات پیدا کردم و این به نفع من شدولی تو در زندان شدی این چه نفعی استشاه این راگفت و او را مسخره کردوزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شدشاه گفت چطور؟وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردیدولی آنجا من نبودماگر می بودم آنها مرا میخوردندپس به نفع من هم بوده استوزیر این را گفت و رفت.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۳/۲۹
دانیال ک.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">