وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۵۷ ق.ظ
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزمقدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزمسحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت به خدا بیرخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزمز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزمبده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزهچو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزمبه خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی اگرش آب دهد یم شود او کنده هیزمبپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولاکه در آن صدر معلا چو تویی نیست ملازمهمگان وقت بلاها بستایند خدا راتو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازمصفت مفخر تبریز نگویم به تمامتچه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزممنبع: http://fa.wikisource.org/wiki
دیوان شمساز مولویhttp://fa.wikisource.org/wiki
۹۱/۱۱/۱۰